تبليغاتX
دروغ شاخدار
شعر
 (((این شعر رو از وبلاگ  سیاوش عزیز برداشتم)))

لخت شو

... زمان عرياني توست

...بچرخ

...بگذار براندازت كنم

...گره ها را بگشا

... كن نهادت را آشكار

!نترس

...وقت حيا كردن نيست

... است وقت, وقت عرياني

!اما بدان

نگاه من

آلوده به شهوت غليظي است

...كه بر آمده است از گيجي ساليان

......آه

هيچ چيز تماشايي تر از

... اندام روح عريان تو نيست

!لخت شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 18:31  توسط شيما كريمي  | 

خدایا به حضورت نیاز دارم

کنارم  باش!!!

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 18:36  توسط شيما كريمي  | 

 

گفتی که:

دل به هر آیینه...

هر آیینه ای بستم شکست.

*

*

*

اما من میگم:

نخواستی که خودت رو تو آینه  نگاه کنی

شاید از دیدن خودت تو آینه میترسیدی

شاید خودت نبودی!!!

آینه احتیاج به دلجویی و گردگیری داشت و...

چون وقتش رو نداشتی زدی شکستیش

آینه باهات صادق بود  و بهت دروغ نمی گفت...

چون حقیقت تلخ بود شکستیش...

حالا هزار تیکه شده

ولی هنوزم آیینه مونده...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 18:16  توسط شيما كريمي  | 

اگه من دلت رو شکستم حداقل شکسته های دلت رو

جمع کردم

ولی تو هر بار

شکسته های دلم رو زیر پات

لگد میکنی !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 17:58  توسط شيما كريمي  | 

 

 

گفتی :با هیچ بارونی رد پات از کوچه های قلبم پاک نمیشه

الان که فکر میکنم میبینم اصلا از من توی قلبت رد پایی نبوده که بخواد با قطره های بارون پاک نشه

ولی من قلبم رو میدم دست بارون تا رد  رد پا ها رو بگیره و پاکشون کنه!!!

*

*

*

ولی من پررو تر از این حرفام که فراموشت کنم

تو هر جا که بری بازم بر می گردی به قلبم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 14:25  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

 

این روزا یه سری تغیرات رو تو وجود خودم ایجاد کردم

میخوام وقتم رو برای کار های خودم صرف کنم نیازی نیست که به حال آدمای افسرده دل بسوزونم یا تنهایی آدمای تنها رو پر کنم

تصمیم گرفتم از تلفن همراهم فقط در مواقع لازم استفاده کنم این ما ایرانی ها هستیم که شور sms و miss انداختن رو در آوردیم اینکه از حال همدیگه با خبر باشیم خیلی خوبه نه هر روز.

شاید خودم هم تا چند هفته پیش اینطوری بودم از کسی ایراد نمیگیرم اما چه خوب که متوجه شدم کارهای مهم  تری هم هست که آدم باید وقتش رو روی اونا بذاره

از اونجا که تعداد آدمایی که دوست داشتن تنهایی هاشون رو پر کنم زیاد بودن خطم رو عوض کردم و شماره ی جدیدم رو فقط به اونایی دادم که تو مسیر الهی زندگیم قرار دارن

اینم از تغیرات من !!!

 

 

بعضی وقتا که نگام ابری میشه

به سرم هوای رفتن می زنه

تپش بغض نگاه چشم تو

هر جا باشم مث سایه بامنه

*

تو رو میشه از نگاه شب گرفت

با تو میشه تا ته دنیا رسید

با تو میشه از دورنگی ها گذشت

با تو میشه به حقایقا رسید

*

دم  اولین غروب آسمون

میشینم تا تو رو پیدا بکنم

می خوام هر جوری شده عزیز من

خودمو تو دل تو جا بکنم

*

دیگه از سرم گذشتن آدما

می خوام اسم تو رو از بر بکنم

برای یه بار تو زندگیم میخوام

تاهمیشه تو رو باور بکنم

 

                                       (این ترانه جدیدم رو به خدای درونم تقدیم میکنم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 13:28  توسط شيما كريمي  | 

 

 

(خدایا کجایی؟نیستی!نه من کجام ؟ راستی کجای زندگی ام ؟تو

گم نشدی من گمت کردم اصلا خودم رو هم  گم کردم باید اول خودمو پیدا

 کنم تا پیدا بشی شاید لازم باشه تو روزنامه آگهی بدم )

 

...و من از خاکستر سیگار تو ققنوس می شوم

وقتی که از تمام شعر های من

تنها بیت چشم های تو ماندگار است

هجای اندام تو را

کشیده می نویسم

باید نگاه موزون تو را تقطیع کرد

*

ای کاش کیریستف کلمپ شوی

تا مرا در جغرافیای نامحدود  قلبت

کشف کنی

*

کندوان روح تو را

برف پوشانده است

جاده های نگاه تو

خیس و لغزنده اند

باید از همین جای شعر برگردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 16:56  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

تصمیم گرفتم توی هر پستم از خدا بنویسم

خدایی که درون همه ی ما ست  خدایی که گمش کردیم و داریم رو قله ی قاف دنبالش می گردیم

خدایی که همین جاست  .

 

نگهت آفت جان بود نمی دانستم

حاصل عشق زیان بود نمی دانستم

تا که مجذوب نگاه تو شدم  فهمیدم

عشق هم در نوسان بود  نمی دانستم

عاشقی گفت که این عشق جگر می خواهد

راستی حرف همان بود  نمی دانستم

عمر ما هم سپری شد به فراز و به نشیب

ره نه این بود نه آن بود نمی دانستم

سوختن  این همه خوش باوری و خامی ها

تجربه درس زمان بود نمی دانستم

گفت اقبال جهان را تو چه دیدی ؟گفتم

سیلی چرخ گران بود نمی دانستم

                                               (اقبال منصوریان)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 18:30  توسط شيما كريمي  | 

سلام خدای مهربونم یه حرفایی مونده بود تو دلم

احساس می کنم یه چند هفته ای ازت دور شدم واز این موضوع خیلی ناراحتم خدایا منو به خودت

بیشتر از پیش نزدیک کن و فهمی بهم عطا کن که درکت کنم و هیچ گامی بر ندارم مگر اینکه برای رضا و

 خشنودی تو باشه  

 

من از ستاره ی دنباله دار آمده ام                                   برای خاتمه ی انتظار آمده ام

کسی صدا زد و فهمیدم اسم من شیماست                    ویک زمینی تنها شمار آمده ام

به روی خاک به دنبال رد پای تو ام                                 برای خاتمه ی انتظار آمده ام

به هر کجا که رسیدم تو رفته بودی و با                           دویدن و نرسیدن کنار آمده ام

در این زمین که ز هر سو غمی به جانم ریخت                 صبور و ساکت و آرام بار آمده ام

دلم نخورد به درد کسی اگر چه زیاد                              برای درد کشیدن به کار آمده ام

من آن چکیده ی اشکم به گونه ی هستی                     که در هوای تو بی اختیار آمده ام

کجا بجویمت ای عشق بعد از این دنیا  ؟                        که در مسیر خروج از مدار آمده ام

شبی به شوق ملاقات می کنم پرواز                            چنان که نیمه شبی بی قرار آمده ام

                                                                                                 (از دوست عزیزم شیما باباپور)

 

و یک ترانه از خودم...

 

تو با شوق کدوم رویا              منو سمت خودم بردی

به آرزوی زیبای                      من و تو ما شدن بردی

*

منو بیدار کن عشقم!             که تن آلوده ی خوابم

تو بهت بغض و بارونم              تو فکر شام مهتابم

*

چه زیبا میشه این رویا           اگر که عاشقم باشی

برات تموم دنیا شم               برام تموم دنیا شی

*

منو بیدار کن عشقم!            که تن آلوده ی خوابم

تو بهت بغض و بارونم            تو فکر شام مهتابم

*

تو این رویای تبعیدی             منو درگیر فردا کن

منو یه گوشه از قلبت           بگیر و لحظه ای جا کن

*

منو بیدار کن عشقم !           که تن آلوده ی خوابم

تو بهت بغض و بارونم           تو فکر شام مهتابم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 22:57  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

 

 

این روزا حضور خداوند رو بهتر درک می کنم همینطور که خودم بزرگ تر می شم خدای درونم هم بزرگ تر

میشه این روزا با خدا قدم میزنم با خدا نفس می کشم و خدا رو از بابت وجود خودش شکر می کنم

همیشه خداوند پشتیبانم بوده و معجزه های بزرگی رو تو زندگیم انجام داده

به نظرم این خیلی مهمه که ما انسان ها شاکر باشیم این روزا که با خدا قدم میزنم احساس می کنم یه

 روحم

خیلی سبک شدم حدا اقل پنجاه کیلو

این چند وقته خیلی تو درونم اتفاقای خوبی افتاد خیلی از تعلقات مادی ام رو کمرنگ کردم شهامت این

 رو کسب کردم که وسایل هایی رو هر چند کوچک که بهشون تعلق داشتم ببخشم

بخشیدن خیلی خوبه  این روزا وقتی دوستانم خوشحال می شن و وقتی خودم خوشحالم خدا رو بیشتر

از لحظه های نیاز حس می کنم.

 

 

سادگی مو به روم نیار

دوس دارم اینجوری باشم

اسیر دست فاصله

تو غربت و دوری باشم

*

برای بال خواهشم

یه آسمون بده بهم

عشقتو پس بگیر ازم

برو جنون بده بهم

*

برو بهم محل نده

من عاشق حماقتم

میبینی!من فقط منم

ببین چه بی سیاستم

*

از پشت پلک پنجره

ماه و به دست من بده

برو عزیز من برو

برو به جاده تن بده

*

برای بال خواهشم

یه آسمون بده بهم

عشقتو پس بگیر ازم

برو جنون بده بهم

                         (شیما کریمی)

 می خوام تو این قسمت یه ترانه ی بسیار زیبا از برادر بزرگوارم جناب آقای متولیان بنویسم  ترم قبل  تو

دانشکده حقوق تهران مرکز سر کلاس اقتصاد با هم یک ترم هم کلاس بودیم  و متوجه

 شدیم که چقدر دوستان مشترک زیادی در  کانون های  ادبی داریم  برای این برادرم  آرزوی خوشبختی و

موفقیت روز افزون دارم  

 

میگن عید از تو همین کوچه میاد


یه مسافر از همین را میرسه


آشنای سفرۀ سبزه و نور


اگه امروز نشه... فردا میرسه

*
 
پلک آسمون دوباره میپره


ماهی قرمزا با هم کِل میکشن


موجا تا آسمونا سر میزنن


صدفا دستی به ساحل میکشن

*
 
فصل سیب سرخ حوا میرسه


انگاری آدم از آسمون میاد


همۀ ترانه ها منتظرن


باز صدای مخمل اذون میاد

*
 
کی میگه با خندۀ یه دونه گل

 
فصل سردمون بهاری نمیشه؟


کی میگه با چشمۀ یه چشمِ تر


همۀ رودخونه جاری نمیشه؟


*
میگن عید از تو همین کوچه میاد


یه مسافر از همین را میرسه


اگه امروز نیومد ...خیالی نیست


ولی عمر من به فردا میرسه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 14:29  توسط شيما كريمي  | 

 

 

یک شعر قدیمی از خودم:

(بیتــی شبیـــه چشــــم تو پیـــدا نمی شـــود)

 ایـــن شــعر بی حـضور تو معنا نمی شود

 آمــاده ام کــــه یکـــسره دریــایی ام کـــنی

 ایـن قــطـــره بـی وجـود تو دریا نمی شود

 هی چـکه  چـکه می چکد از چشم خسته ام

 عشقــی که هیــچ در دل من جـا نمــی شود

 این سیـــب هــای وســـوسه مشـتاق چیدنند

 باور بکــــن قیـــامت و غـوغـا نمـی شـود

 هــی ! صـــبر کن مســافر دنـیای خستـگی

 تنهـــــا نــرو که بعــد تو تنهــــا نمی شـود

 حرف حساب شعر من این سطر آخر است

 بیـــتی شــبیــه چـــشــم تو پیــدا نمی شــود

 

۱۴ همین ماه یه شب شعر رمضانی توی فرهنگسرای تفکر داشتیم که از بین شعر ایی که خونده شد بیشتر از همه ترانه ی آقای جواد نعمتی به دلم نشست

نمی خواستم بگم اما دلم از دستتون خونه

برای این همه لیلی کدوم دیوونه مجنونه

شنیدم حافظ و دیدن که فال قهوه می گیره

درسته باورش سخته می گن فردا رو می بینه

می گن فردوسی این روزا یه فکر تازه ای داره

توی میدون نمی مونه همش تو. کوچه بازاره

دلم خون پر از دردم توی رگهام ترافیکه

توی بیراهه افتادم چقد این جاده باریکه

دلت خوش بود کاشف بودی اما الکلیت کردن

توی گمرک دارن دنبال تندیس تو می گردن

دیگه نبضم ضعیفه بغضم انگاری ترک خورده

خیال کن تیر آرش توی بال شاپرک خورده

تموم جاده ها خیسن دیگه بارون نمی باره

دارن ابرا تو هم می رن زمین بد جور تب داره

چه رسمی داره این دنیا خودش قبر منو کنده

داره دستامو می گیره به زور چشمامو می بنده

تو هر جور دوست داری فکر کن داره دنیا عوض میشه

می گن دست خدا رو شد  بهشت نزدیک تجریشه

یه عمره این و می دونم نمی شه دل به دریا زد

میشه وقتی که طوفان شد بدون معطلی جا زد

چه دنیایی شده حتی زبون مادری تلخه

یه قانون همیشه اون:قرار آخری تلخه

دیگه روزا به هم خوردن زمین بد جور تب داره

سرم داغه  تنم سرده  می گن قرصا اثر کرده

                                                            (جواد نعمتی)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 21:53  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

س  ل ا م

بالاخره بعد از مدتی تونستم چن تا رباعی بنویسم

 

 (زندان سیاسی)

چشمان تو زندان سیاسی دارد

یک شعر مقفای حماسی دارد

برگرد و به ما نگاه کن بی وقفه

چشم تو کمی پرت حواسی دارد

 

(نیمه شاعرانه)

باید که سری به چشم هایت بزنم

یا اینکه تنی به رد پایت بزنم

ای نیمه ی شاعرانه ی احساسم

من با چه کنیه ای صدایت بزنم؟

 

 

(دو راهی)

من مانده ام و دوراهی عاشق ها

در خلوت بی پناهی عاشق ها

یک شعر دروغ بی سر و ته هستم

در دفتر شعر کاهی عاشق ها

 

 

(بمب نگاه)

وقتی که تو را دوباره پیدا کردم

در قلب تو عشق کهنه را جا کردم

من بمب نگاه بغض آلودت را

با خنده ی کودکانه خنثی کردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 12:22  توسط شيما كريمي  | 

 

ماهی ها از بچگی توی انشا هایشان می نوشتند که در آینده می خواهند مربی شنا بشوند.

                                                                                                                  (فاضل ترکمن)

 

 

  آتش عشق

من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت

خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت

 

آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن

هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت

 

آتشکده اهل بهشتم من و جزء اين

هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت

 

شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان

سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت

 

ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود

ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت

 

تنها نه فقط خانه زهرا و علی  .... نه

هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت

 

شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و

تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت 

                                                        (غلامرضا طریقی)

تاریخ مصرف

دیگر زمان زلف پریشان گذشته است                      

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 

در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 

باور نمی کنم که جهان جای جام جم

از معبر تفاله ی فنجان گذشته است

 

دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت

تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

 

انگار مدتی ست که پروردگار هم

از خیر رستگاری انسان گذشته است .        

                                                    (غلامرضا طریقی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:53  توسط شيما كريمي  | 

 

 

با سلامی دوباره

این بار می خوام جدا از شعردر مورد  روح انسان و تناسخ و هاله بنویسم

پنجشنبه ی هفته ی پیش در منزل یکی از استادامون جلسه ی شعری داشتیم که در کنار اون از استاد

 فرشاد دعوت شده بود تا در مورد اندیشه های کوانتومی و هاله ی روح انسان اطلاعاتی رو به ما منتقل کنه

من از قبل پیش زمینه ای در مورد این مسائل داشتم مخصوصا که خودم  ریکی ۱ رو دوره دیدم  و مادرم  استاد ریکی هست

اما مطالب دکتر فرشاد همیشه جالب و شنیدنیه

من مطالب ایشون رو نه می تونم رد کنم و نه می تونم قبول کنم و به قول خودشون این ها فقط نظریه هستن

دکتر فرشاد در مورد تناسخ توضیح دادند و گفتند که هندی ها به تناسخ معتقد بودند و بر این باور بودن که تناسخ چند مرحله دارد

مرحله ی ۱ :وقتی که انسان می میره روحش در جسم یک انسان دیگر تجلی پیدا می کنه

مرحله ی ۲:وقتی که دوباره اون انسان می میره روحش در حیوانات تجلی پیدا می کنه

مرحله ی ۳:وقتی که روح انسان از جسم حیوان خارج شد روحش در گیاه تجلی پیدا می کنه

دکتر اضافه کردن که گروهی مراحل بعدی رو   رد و فقط مرحله ی اول رو قابل قبول دونستند

و حتی مثال های زیادی راجع به این مسئله بوده

مثلا اینکه دختری به اسم( کاریمانگا )بر اثر اشتباه مادر و پدر سوزنبان خود به زیر قطار میره و پای چپش

 قطع میشه و در نهایت منجر به فوتش میشه

در همین زمان در یک شهر دیگر  دختری  که تازه ازدواج کرده بود هر شب خواب دختربچه ای  رو می دیده

 که می گفته اسم من کاریمانگا هست و می خوام در تو به دنیا بیام  

تا اینکه  بعد از ۹ ماه بچه ی این زن   به دنیا میاد و پای چپ این بچه ی تازه متولد شده به طور مادر

 زادی  قطع بوده

این بچه بعد از ۳ سال وقتی که به حرف در اومده بود مدام می گفت که اسم من کاریمانگا هست  و وقتی که

بزرگتر شد زن و مرد سوزنبان رو پیدا کرد و می گفت که این ها مادر و پدر من هستن...

 

نمی خوام سرتون رو درد بیارم اما جالبه که بدونیم  روح انسان  در واقع از یک هاله ی

 مغناتیسی تشکیل شده و ...

در قدیم می گفتن که دو فرشته روی شانه های ماست که اعمال ما را اعم از نیک و بد می نگارد .

این فرشته ها همان نور رنگی و یا معدل و یا نمره رنگی ماست که به صورت اوتوماتیک و همواره در هر

 لحظه عملکرد واقعی ما را ثبت می کنن و نشون میدن

ما هم می تونیم با کمک فرمول زیر رنگ هاله ی  خودمون و اطرافیانمون رو تشخیص بدیم :

 ۱ـمن خود را دوست دارم ـ دیگران را دوست ندارم .

 (نشان تکبر  خود پسندی و هاله ارغوانی از روشن به تیره)

 ۲ـمن خودم را دوست ندارم ـ دیگران را دوست دارم.

 (نشان هاله  های آبی از تیره به روشن)

 ۳ـمن خودم را ئوست ندارم ـ دیگران را هم دوست ندارم .

 (نشان هاله های کاملا تیره خاکستری ـ قهوه ای ـ سیاه)

 ۴-من خودم را دوست دارم ـ من دیگران را هم دوست دارم .

 (نشان رنگ های روشن ـ هر چه روشن تر بهتر و زیبا تر )

مطالب جالب زیادی هست که نخواستم  همه رو تو این پست بیارم و خسته تون  کنم اگر مایل

بودین بگین تا باز هم در مورد این مسائل مطلب بنویسم

و خوشحال میشم هر اطلاعاتی  که راجع به تناسخ و روح انسان دارید  رو به من  هم منتقل کنید 

و حتی خوشحال تر میشم که با بیان دلیل بگید که به این مسائل اعتقاد دارید یا نه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 10:55  توسط شيما كريمي  | 

 

 

تو این  پست می خوام یه شعر فوق العاده زیبا از ژولیده ی نیشابوری رو براتون بنویسم

روحش شاد

اولین بار با آقای قباد پور رفته بودیم انجمن ادبی  امیر کبیر که  دیدمشون

جالب اینجاست که این شاعر تا  ۳ کلاس بیشتر سواد نداشت.

راستی تا یادم نرفته بگم انجمن ادبی ما با مدیریت استاد عزیزم (استاد فکور زاده )روز های ۳ شنبه برگذار میشه (از ساعت ۵ تا ۸)شما هم می تونید تشریف بیارید .

 

 

دلت را خانه ی ما کن، مصفا کردنش با من

 

بما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

 

اگر گم کرده ای دل، کلید استجابت را

 

بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من

 

بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش

 

بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من

 

اگر در ها به رویت بسته شد، دل بر مکن باز آی

 

در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من

 

به من گو حاجت خود را ،اجابت می کنم آنی

 

طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

 

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

 

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

 

غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من

 

بقران آیه ی رحمت فراوان است ای انسان

 

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

 

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

 

تو نام (توبه)را بنویس امضا کردنش با من

                                                         (مرحوم ژولیده ی نیشابوری )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 11:7  توسط شيما كريمي  | 

 

خدا وندا!تقدیرم را زیبا بنویس

کمک کن آنچه را تو زود می خواهی

من دیر نخواهم

و آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

(امسال عید تنها آرزوم همین بود تا عید تموم نشده عیدتون مبارک)

این دفعه تحت تاثیر چند تا از دوستای دانشکده

تصمیم گرفتم حالا که غزلم نمی یاد شعر سپید رو تجربه کنم که ۳ تاش رو براتون می نویسم همین دیشب به دنیا آوردمشون .

 

می خواهم خودم را با خودم رو به رو کنم

این خودی که با من روراست نبوده

هنوز صورتم خیس است

و یکریز ز مزمه می کنم

که تو اصلا مهم نیستی

آمدنت را سوت می کشم

هو هو !چی چی !

قطار نزدیک می شود

و من از پشت بام رویا هام

سقوط می کنم روی ریلی

که نردبانش عمودی ست

و تا همیشه ی رفتن ادامه دارد

چقدر لقمه را دور سرت

پیچاندی

خوش خیال از اینکه

دستت به دهانت می رسد

و بی خیال از اینکه

دستت به هیچ جایی بند نیست

و حال من دست در دست دیگری دارم

دیگر لقمه را 

دور سرت نپیچان 

سر گیجه می گیری.

اگر چه باورش سخت است

امروز تمام اعتقاداتم را از دست دادم

تو را از دست دادم

خودم را ...

خودم را به کوچه ی علی چپ می زنم

و می زنم زیر تمام قول هایی که

مردانه زیرشان زدی

از همین کوچه ی بن بست هم می شود به جایی رسد

اگر چه باورش سخت است .

 

چیه ؟چرا اینجوری نگاه می کنی؟بار اولم بود دیگه!!!

حالا وایسا الان میخوام یه شعر گشنگ از دوست عزیزم مونا شجاعی برات بنویسم.

 

به فکر زمزمه های تو نیستم استاد!

درست توی کلاسم و نیستم استاد !

اگر چه درس تورا خوب هم نمی دانم

حضور مبهم او را که بیستم استاد !

نگاه منتظرم سوی در مردد بود

همان زمان که تو گفتی با یستم استاد !

حواس من پی اویی که از در آمد رفت

تو داد میزدی ((من با تو نیستم ))؟!استاد!

قبول کن که من از هوش می روم وقتی

که در مقابل چشمش بایستم استاد !

امید من به همین شنبه های تکراریست

تمام هفته به شوقش گریستم استاد !

مرا کنار کشیدی که ((های عاقل باش

تویی سیاه ترین فرد لیستم)) استاد !

و جای سیلی حرفت به گوش عقلم ماند

ولی چه سود ؟دوباره گریستم استاد!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 16:33  توسط شيما كريمي  | 

 یه سلام  شیطنت آمیز به ...

چی بگم ؟تخم مرغ دزدی دیده بودیم

شتر مررررغ دزدی هم دیده بودیم اما پست دزدی ندیده بودیم که الان می بینیم!!!

این سری یه پست  از پستای آقای صفر دوست رو دزدیدم !!!

من به روی خودم نمی یارررررم شما هم به ررررروی خودتون نیارید !!!

آخه دلم نیومد این شعر تو وبلاگم نباشه !!!(آقای صفر دوست هم که بخیل نیست)

شاید در دوره ای که مرز بین طنز و هجو گم شده و آنچه به نام طنز می شنویم به دو محور سیاست و مسائل حول و حوش روابط پسران و دختران محدود می شود حضور طنزپردازانی مثل ناصر فیض یک غنیمت باشد. فیض با تسلط بر واژه و مفهوم ذهن مخاطب را در مسیری که می خواهد قرار می دهد.

 

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

شد شد اگر نشد دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازمست

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

ازهرسه انجمن که درآن شعرخوانده ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم

این بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم !؟

 

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

باید تمام آنچه منم را عوض کنم

 

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

وقتی که شیوه ی کهنم را عوض کنم

 

مرگا به من که با پر طاووس عالمی

یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند

باید چراغ مه شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام

امروز می روم لگنم را عوض کنم

 

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

روزی هزار بار فنم را عوض کنم

 

با من برادران زنم خوب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می برد مرا !؟

یا رب عنایتی ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می شوم کفنم را عوض کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:6  توسط شيما كريمي  | 

 

سلام به شما عزیزای دلم

این سری میخوام با یه شعر از همکلاسی قدیمیم مهدی فخرایی به روز بشم

 البته خیلی وقته که ازش خبر ندارم اما این شعرش رو  با تمام وجودم دوست دارم.

 

از همان خیابان یک طرفه پیدا بود

که تو هیچ وقت بر  نمی گردی

حتی اگر مهربانترین پلیس های جهان هم بخواهند

و من پشت چراغ قرمز های چهار راه دروازه ی شهر می مانم و می میرم

حالا تو کجایی؟عابر کدام چراغ قرمز  نمی دانم

به قهوه خانه ی سید رحیم می روم

و جرعه جرعه حسرت آمدنت را سر می کشم

استکان کمر باریک از دستهایم می افتد و می شکند

ومن به یاد روزی می افتم که از دستهای تو افتادم و شکستم

از پیر مرد سیگار فروش سیگاری می گیرم

و از او سراغ تو را

در شهر با دوستان مشترک شاعرم رو به رو می شوم

از آنها از تو می پرسم

شنیده ام در شهر جدیدی ساکن شدی

می خواهم محرمانه پیام تبریکی به شهر دار آن شهر

(که خوشبخت ترین شهر دار جهان است)

و از طریق روزنامه های صبح پیام تبریکی به مردم آن شهر بفرستم

که زیر سایه ی تو راه می روند

و از سنگ فرشی می گذرند که تو از آنها گذشته ای

ازدحام جمعیت مرا به میدان اصلی شهر می کشد

حس می کنم این میدان چیزی کم دارد

تندیس تو

تا گردش این همه آدم معنای تازه تری پیدا کند

به خانه می روم

خانه حرف شاعرانه ای برای گفتن با تو ندارد

به بستر می روم

دیگر به تو فکر نمی کنم

به این فکر می کنم

که من

چراغ قرمز های چهار راه دروازه ی شهر

قهوه خانه ی سید رحیم

پیر مرد سیگار فروش

میدان اصلی شهر

این خانه و این بستر

یک چیز کم دارد

(از مهدی فخر ایی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:29  توسط شيما كريمي  | 

سلام! سلام! سلام !

بعد از گذشت اندی و چندی با  دو تا غزل و یه رباعی به روز شدم

 

(سبک زمستان)

هر روز غم را در خیابان گریه کردم

با بی خیالی زیر باران گریه کردم

با تر که ی چشمان خود من را زدی و

من مثل دوران دبستان گریه کردم

هی برف از چشمان من بارید و دیدم

امسال با سبک زمستان گریه کردم

در سالگرد عشقمان شمعی نشاندم

اندازه ی شام غریبان گریه کردم

عمری به سازت بندری رقصیدم اما

اینبار را در دور میدان گریه کردم

هر روز با شکلی عجیب و عاشقانه

با بی خیالی  در خیابان گریه کردم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:55  توسط شيما كريمي  | 

...و یک نوشته ی کوتاه اما زیبا از دوست عزیزم نرگس کیان

 

روز به روز خیابان ها به هم نزدیک تر میشوند

اما

ما از هم دورتر میشویم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:55  توسط شيما كريمي  | 

 

(عشق در نگاه اول )

هر دو بر این باورند  که حسی ناگهانی آن هارا به هم پیوند داده

چنین اطمینانی زیباست

اما تردید زیبا تر .

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده

اما نظر خیابان ها ،پله ها و را هرو هایی

که آن دو می توانستند از سال ها پیش

از کنار هم گذسته باشند،در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند.

شاید درون دری چرخان

زمانی رو به روی هم ؟

یک ببخشید در ازدحام مردم ؟

یک صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن ؟

-ولی پاسخشان را نمی دانم .

نه چیزی به یاد نمی آورند.

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند،که دیگر مدت هاست

بازیچه ی در دست اتفاق بوده اند.

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آن ها تبدیل به سر نوشتی شود،

آن ها را به هم نزدیک می کرد دور می کرد،

جلو راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و کنار می جهید .

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند نا خوان

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یکیشان

به شانه ی دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم  کرده

دیگری آن را یافته و برداشته .

از کجا معلوم توپی در بو ته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره ها و زنگ در هایی بوده

که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتا ه آن دیگری

چمدان هایی کنار هم در انبار

شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند

که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ای است

و کتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:48  توسط شيما كريمي  | 

(باور کن میخوام تو این قسمت یه شعر پر سوز و گداز برات بنویسم از مریم آریان برو حالشو ببر)

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آنرا برای کودکان لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است پیش خودش گفت

ای کاش میشد یک شکم  نان آور  آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آنرا برای کودکان لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد

یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد هدیه ای  آخر سر آورد

من بچه بودم وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد

دست مرا محکم گرفت و مهربان شد

دیدم که بابا کم نه ،از کم ،کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آنرا برای کودکان لاغر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد ،باز اما دختر آورد

 

دوس دارم تو این قسمت یه شعر تر جمه شده ی پاکستانی اثر خانم (ویسواوا شیمبورسکا)برات

خودم که خیلی با هاش ارتباط بر قرار کردم

هم افقی هم عمودی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:45  توسط شيما كريمي  | 

(سیگاری)

  همواره در انتظار من جاری شو

  یک خاطره ی قشنگ تکراری شو

  یا اینکه برو در آه من غلت بزن

  معتاد و خلافکار و سیگاری شو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 17:43  توسط شيما كريمي  | 

 

 

يك حس غريب و آشنا مي خـواهم

 يك جرعه براي دل هوا مي خـواهم

 اي روح صداقت وشهامت اي عشق

 من فقط تو را ٬فقط تو را مي خواهم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:21  توسط شيما كريمي  | 

  

 

 

دنــبال دلــــم ســایه نشـو ای روئیا

 هــم مـــحله،همسایه نشو ای روئیا

 دست از من غم دیده بکش غارتگر!

 دل ســـوز تر از دایه نشو ای روئیا

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:18  توسط شيما كريمي  | 

  

 

بگذار که انتظار طردم بکند

 لبریز از اشتیاق و دردم بکند

 من عاشق بی قراری پائیزم

 بگذار که انتظار زردم بکند

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:16  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

 

ای درد مـــحال اســت که مرحم باشد

 دلبــسته و ســر بــه زِیر و آدم باشد

 لطفی کن و بیش از این مرا زجر نده

 بـــگذار دلــم دلــخوش و بی غم باشد

  

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:15  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

تنها که شدم تو را بغل خواهم کرد

 چشمان تو را بیت غزل خواهم کرد

 ای ستا ره ی سهیل ســهل انــگارم

 در پنجر ه ها تو را زهل خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:15  توسط شيما كريمي  | 

 

   

 

قلب مرا دلـــخوش فردا نکن

حال مرا بد تر از این ها نکن

 

داد نزن،ترس به جــانم نریز

با دل من این همه دعوا نکن

 

گمــشده ام در غزل شرم تو

روی مرا با غزلــت وا نکن

 

ذل نبر از سنگ که آئینه ای

می شکنی !فاجعه بر پا نکن

 

بیش تر از این به نگاهت نناز

بــا نــگهت حــل معــما نکن

 

دل دل دریــای مرا پس نزن

مــوج مرا راهی دریــا نکن

 

ساحل من ساکتی و ساده ای

عشق مرا پهنه ی غوغا نکن

 

شعر شدم بــر دل هــر پنجره

بر دل این پنجره ها ،ها نکن

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:14  توسط شيما كريمي  | 

 

 

 

آدم کـــه شـــدم لایق تـو خواهم بود

 مرحــم که شــدم لایق تـو خواهم بود

 ای چشمه ی خشکیده ی چشمان غزل

 زمزم  که شدم لایق تـو خواهم بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:14  توسط شيما كريمي  |